درد دل من

 

 

خاطرات 2

دوباره سلام.

خب امروز می خوام برگ دوم از دفتر خاطراتم باز کنم و برگردم به حدود 16 سال قبل زمانی که می رفتم مهد کودک(پیش دبستانی).

اسم مهد من شادی بود و خانوممون هم اسمش مریم جون بود که یک دختر هم داشت به اسم نگار.

منم مثل بقیه از اون زمان خاطرات خیلی خوبی دارم.

مامانم میگه تو همیشه زنگ نقاشی خواب بودی .اما تو بقیه زنگ ها بخصوص بازی کردن شارژه شارژ بودم

من از اون زمان یک عالمه عکس هم دارم به خصوص از جشن پایان مهدمون که من هم توش شعر خوندم و هم با یکی از یچه ها نمایش اجرا کردم که متاسفانه از محتوای اون نمایش چیزی یادم نیست.

البته اون جشن یه خاطره بد هم واسم داشت و اونم این بود که از بس که حواسپرت بودم واسه خودم کتاب قصه بر نداشتم که این خیلی منو آزار میداد.

خلاصه دوران مهد منم با همه قشنگی هاش تموم شد و الان فقط شده یه خاطره که یادآوریش شادم میکنه.

 اگر عمری باشه تو  پست های بعدی بقیه خاطراتمو می گم.

تا دبدار بعد التماس دعا.

غریبه


شنبه سی ام مرداد 1389 |

 

پست اول

سلام

 خب این اولین پستیه که تو این وبلاگ میذارم و میخوام تو اون یه کمی از خودم براتون بگم.

همونطوری که تو گوشه سمت چپ نوشته من یک پسر 22 ساله هستم که تو 6 ماهگی بر اثر سکته مغزی قسمت سمت چپ بدنم مشکل داره .

والان هم فارغ التحصیل از یک رشته خوب یک دانشگاه خوب با معدل خوب هستم.

و اصلا هم از وضعیت خودم ناراضی نیستم و خدا رو به خاطره تمام نعمتاش شکر می کنم

 اما از اون لحاظ که بالاخره هر آدمی گاهی اوقات نیاز به دردل کردن داره  این وب رو درست کردم تا دردل کنم

به هر حال امیدوارم که از اومدن به اینجا پشیمون نشین.

دوستدار شما

غریبه


شنبه سی ام مرداد 1389 |

 

خاطرات 1

دوباره سلام تو این پست و پست های بعدی می خوام یکم از خاطراتم بگم

خاطرات تلخ و شیرینی که همیشه همراه منه و بندرت فراموش میشه.

راستی شما چه خاطراتی از دوران بچگی ،مدرسه و... دارید؟

بگذریم.....


خب من تو 3-4 سال اول زندگی زیاد خاطره خوشی ندارم چون پای چپم خیلی مشکل داشت و سخت راه می رفتم.

تو 4 سالگی پام رو  عمل کردم وخدا رو شکر از اون به بعد زیاد مشکلی از این لحاظ ندارم

همین 4 سالگی رو می تونم به عنوان یکی از بهترین سالهای کودکبی نام ببرم به خاطر اینکه وقتی بیمارستان بودم فامیل ها یک عالمه اسباب بازی واسم آوردند که خیلی دوسشون داشتم و از همشون مثل گل نگهداری کردم تا اینکه داداش کوچیکم همشون رو درب و داغون کرد .خلاصه اون سالها با این اسباب بازی ها خیلی حال میکردم همین باعث میشد درد و رنج عمل برام کمتر بشه.هرچند بازم خیلی سخت بود.

انشا الله تو پست های بعدی بقیه خاطراتمو می گم.

 بازم ممنون که اومدین

غریبه


جمعه بیست و نهم مرداد 1389 |

 
غریبه

سلام .من یک پسرم.26سالمه و از 6 ماهگی به دلیل سکته مغزی سمت چپ بدنم مشکل داره.دانشجوی کارشناشی ارشد حقوق جزا و جرم شناسی هستم شدم.اما می خوام اینجا درد دل کنم.البته امیدوارم که زیاد از اومدن به اینجا ناراحت نشید.
_______________________
وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ
الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ


 

موضوعات

خاطرات

 

مطالب اخير

عكس

سال نو مبارک

ابجي حنانه خدا نگه دار...

امير نوشت.....

من ارشد قبول شدممممممممممممممممممممم

خداحافظ اريايي ها.........

شهادت ششمين اختر تابناك امامت و ولايت تسليت باد

 
 

پیوند ها

او خواهد آمد

بهاران......خواهد آمد

دوستانه

دست نوشته های یک دختر

دانلود کتاب

عاطفه

maxnice

ایران جوک

انتی دختر

post man

علیرضا

hevi

حق يار

داداش عباس

داوود

داداش بهزاد گل

به ياد ارزو ها

اريا چت

عاشقانه هاي من

شخصيت من

دل نوشته ها

ايران دخت

گمراه

.ღ♥...:: دنیای بهاری ما ::...♥ღ

ღ♥ღشیطون بلاها(وبلاگ گروهی)ღ♥ღ

اشك هاي من

☆♥شیطونک ها♥☆

شعر عاشقانه

جنوب افتخار ايران زمين

ღ♥ღ سوال از من جواب از تو ღ♥ღ

كچل باند اريا

مرگ عشق

نگين عشق

دلنوشته ها

تنهاترين تنها شد

وبلاگ متنوع

داداش پليس

★ice boy★

ღ♥ღTOP STARღ♥ღ

زيباترين سايت ايراني

bandit

bitoooooooooooooooooooooo

 

امکانات جانبی

RSS 2.0

 

Weblog Themes By Blog Skin

 

 
   

پیج رنک

آرایش